X
تبلیغات
زندگی عاشقانه


زندگی عاشقانه

خاطرات زندگی

سلام خوبید خوشید الهی که همیشه لباتون خندون تنتون سلامت باشه که سلامتی بزرگترین نعمته من و ببخشید که سر قولم نبودم و دیر اپ کردم باور کنید چند بار اومدم نوشتن و بلاگفا خطا میداد نظرم نمیتونستم بگذارم خلاصه حمل بر بی ادبی نشه

مریضی من که سرگیجه و منگی سر بود قبل از محرم شروع شد و با هیچ دارو درمانی خوب تر که نشد بلکه روز به روز بدتر شد تا اینکه فردای عاشورا مامانم نذر سفره داشت و کلی مهمان و تدارک برای اون روز رو دیده بود ولی شاید اون روز سخترین روز بود برام از صبح که چشمام رو باز کردم سردر سرگیجه منگی سر وقتی که مهمانها اومدن و سروصدا بیشتر شد اینقدر حالم بد شد که اومدم تو اتاق نشستم و تنها ناراحتیم دوستم نازنین بود که برای این مجلس دعوتش کرده بود و تنها بود دیگه وسطای مهمونی نازنین از پذیرایی اومد تو اتاق و حال زار و من و دید گفت بلند شو باهم بریم دکتر احتمال داره که گوشت عفونت کرده باشه دیگه من نفهمیدم چه جوری به مهدی زنگ زدم مهمانها رو تنها گذاشتم و با نازنین و مهدی رفتیم پیش دکتر گوش و حلق و بینی که از اقوام نازنین بود

دکتر بعد از معاینه گفت که من دچار عفونت سینوس شدم و باید یک دوره کامل انتی بیوتیک و... مصرف کنم تا به مرور این بیماری از تنم خارج ولی مصرفا مایعات و میوه رو زیاد کنم و استراحت کامل داشته باشم دیگه منم به پیشنهاد مامان خونه مامان استراحت میکردم مهدی هم هر روز کلی میوه از میدون تره بار میخرید تا مامانم ابشون رو بگیره برام (ممنونم همسر مهربونم امیدوارم تو شادیهات جبران کنم)و(از مادر خوبم که خیلی برام زحمت کشید) اتفاقا مریم(خواهر شوهرم)هم دچار این مریضی اما با شدت بیشتر که کارش به بیماریستان و ام ار ای ....... کشید خیلی براش ناراحتم چون هنوز همونطور مریضه سرکار و بچه کوچیک همه براش یکجور سخته خلاصه براش خیلی دعا کنید من که خوب درکش میکنم(خدایا همه مریضها رو شفا بده مریم عزیز رو هم همینطور)

بعداز به پایان رسیدن دهه محرم همه زنگ میزدن که ما میخواهیم برای دیدن خونتون بیاییم من و مهدی هم که از قبل تصمیم داشتیم که هرکی زحمت کشید و رو برای شام دعوت کنیم اولین سری مهمانها مادر همسرم و برادرش بودن که فردای شب چله با کلی خواهش و تمنای ما قبول کردن که شام بیان خونمون

 

پارسال سوم امام حسین من و مهدی تصمیم گرفتیم که شله زرد نذری درست کنیم به نیت خونه دارشدن که خدا رو شکر اقا امام حسین صدای ما رو شنید و جوابمون رو داد امسال چون من مریض شدم مجبور شدیم که نذرمون رو ۳۰اذر که به روایتی شهادت امام سجاد بود ادا کنیم (یعنی شب چله ای داشتیم)از یک طرف من باید یک سری از کارهای فردا که مهمون داشتم رو میکردم از طرفی شله زرد خلاصه تو اون شب بیشتر به استراحت نیاز داشتیم تاشب زنده داری

برای مهمونیه پنجشنبه با سه نو غذا کشک بادمجان دلمه فلفل رنگی و جوجه کباب(مخصوص مهدی ) سالادو مخلفاتش رو درست کردم خیلی دوست داشتم بیشتر از این درست کنم اما اصلا نمیتونستم مهمونی به خوبی برگزار شدو دستشون هم درد نکنه که با هدیه نقدیشون ما و شرمنده کردن

پنجشنبه ای هم که گذشت خاله و مادربزرگم برای شام مهمانمون بودم اما از شانس من که دم امتحانم خوب دارم شانس میارم مامانم یکشنبه شب دل درد عجیبی گرفت که ساعت ۱۲ رسوندیمش بیمارستان که دکتر بعد از معاینه گفت عضلات شکش گرفته دیگه سرم و امپول تا ساعت۱:۳۰ بیمارستان بودیم طفلی مهدی دلم براش میسوخت که باید صبح زودم میرفتم سر کار من شب رو خونه مامانم انها موندم ولی تا صبح پلک بهم نزدم صبح هم بلند شدم پرستاری از مامانم کردم(اینجاست که میگن گهی زین به پشتو......) خدا رو شکر مامانم خیلی زود حالش خوب شد و من تونستم به کارهای مهمونیه پنجشبه برسم برای این مهمونی لازانیا زرشک پلو ژله رنگین کمان و دو نوع سالاد درست کردم که متاسفانه به خاطر طرز فکر خودم از هیچ کدوم از غذاها عکس نگرفتم(گفتم شاید ناراحت بشن دفعه اولشون خونمون میان)دست خاله ومادربزرگم هم درد نکنه که با هدیه نقدیشون مارو شرمنده کردن

خلاصه مهمونیها به خوبی و استقبال بینظیر مهمانها انجام شد و من هم فردا اولین امتحانم رو میدم چه امتحانی بدم من تو رو خدا برام دعا کنید تا ۲۹ طول میکشه اگه دیر اومدم بخاطر تنبلی و شب امتحان درس خوندم است

                      

                               اغاز سال نو میلادی برهمگان مبارک

               

                                        اینم تصویر شله زرد نذریمون

                           

                           همسر مهربان بابت همه زحماتی که تو

                            مدت بیماری برام کشیدی ازت ممنونم

                                       خیلی دوستت دارم

 

یکشنبه یازدهم دی 1390 13:19 نویسنده وحیده| |
i413141_11.gif (242×58)
 سلام من و ببخشید که اپ نکردم سخت مریض شدم و باید استراحت کنم تو هفته اینده حتما اپ میکنم دوستون دارم برام دعا کنید
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 12:49 نویسنده وحیده| |
i413141_11.gif (242×58)
 

 

سلام فرارسیدن ایام سوگواری امام حسین را به همتون تسلیت میگم ازتون میخوام اگه قطر اشکی از چشماتون تو این شبها جاری شد ما رو هم فراموش نکنید

          

تعطیلی و شادی عید غدیر برای من بیشتر شد وقتی مهدی چهارشنبه را هم مرخصی گرفت و پنجشنبه و جمعه را هم که همیشه تعطیله باعث شد بیشتر درکنار هم باشیم پنجشنبه شام رفتیم خونه مادرشوهرم و خواهر شوهرم مریم هم اومد و شب خوبی رو در کنار هم داشتیم

       

من از همون موقع ها احساس سرماخوردگی داشتم ولی خیلی زیاد نشده بود روز شنبه تب و لرز داشتم و خیلی حالم بد شد مهدی هر کاری کرد نرفتم دکتر اما روز یکشنبه حالم بدتر شد به مهدی زنگ زدم گفتم من با مامانم میرم دکتر حالم خوب نیست (مهدی یکشنبه ها دیر میاد)با مامانم راهی دکتر شدیم برام امپول نوشت مامان رفت داروهام رو گرفت امپولم رو زدم امدیم خونه مشغول غذا درست کردن شدم مهدی اومد بعد هم مامانم اومد تا بهم سر بزنه تو اشپزخونه داشتم ظرف میوه را پر میکردم که دیدم یکدفعه زیر پام خالی شد تپش قلب و سر گیجه نه صدایی میشنیدم نه چیزی میدیم مامانم و مهدی من رو اوردن تو اتاق و دراز کشیدم بهم اب قند داد بعد از چند دقیقه حالم کمی بهتر شد ولی ضعف شدیدی داشتم

          

تا چند روز حالم بد بود سه شنبه هم باید میرفتیم محضر برای خونه خدا رو شکر مشکلاتمون تمام شد و خونه مال ما شد چون حالم خوب نبود مهدی باز مرخصی گرفت و من و برد محضر صاحبخانه هم اومده بود و خدارو شکر تو زمان کوتاهی همه کارها انجام شد و خونه به نام من شد این کادوی سالگرد ازدواجمون بود مرسی شوهر عزیزم خونه من و تو نداره مهم خونه قلب منه که ماله تو

           

چهارشنبه شب شام خونه داییم دعوت داشتیم منتظر بودیم تا احمد بیاد خونه و با ماشین اون بریم اخه تازه ماشین خریده یه سوناتای سفید۲۰۱۰ خیلی خوشگله مبارکش باشه من خیلی حالم خوب نبود و نتونستم لذت کافی ببرم  انشالله حالم خوب شد باید دوباره سوار بشم البته کمی باهاش رانندگی کردم که خیلی لذت بخش بود

        

عصر پنجشنبه با مهدی رفتیم دیدن خاله مهدی که تازه خونه خریده بود خونه قشنگی داشتن تا ساعت ۷ اونجا بودیم بعد اومدیم خونه ساعت۹ رفتیم بیرون شام تا جشن سالگرد ازدواجمون رو بگریم جاتون خالی مثله همیشه عالی و خیلی خوش گذشت بازم ممنوم شوهر نازم  

          

خلاصه دیگه ماهم خونه دار شدیم دیروز سند قطعی رو گرفتیم خدایا شکرت ممنونم ازت من بنده خوبی برات نیستم اما تو من و شرمنده میکنی خدایا هزاران بار شکرت امیدوارم خدا همه را از مستاجرها  نجات بده ولی قبل از همه اینها تن سالم بهمون بده که از همه مهمتره

           من ودل هم نفسيم بانفس خيال تو, نفسم ,هم نفسم, هر نفسم, فداي تو..

یکشنبه ششم آذر 1390 13:52 نویسنده وحیده| |
i413141_11.gif (242×58)
 

                                                 

سلام خوبید خوشید عید قربان را با تاخیر بهتون تبریک میگم عید غدیر هم پیشاپیش بهتون تبریک میگم امیدوارم به همه ارزو هاتون برسید

           

صاحبخانه نامرد از ترسش نیومد بنگاه زنگ زد به بنگاه گفت پول رو ازشون بگیر رسید بده بهشون من مریضم نمیتونم بیام ماهم پول رو دادیم و رسید رو گرفتیم اومدیم خونه فرداش من رفتم بانک نامه دفترخونه رو گرفتم دادم به بنگاه تا بره ازش بگیره بره برای کاراش اما هنوز نرفته

           

شب عید قربان خبردار شدیم که دایی مامان از دنیا رفته و روز عید مراسم تشیع است بچه های دایی مامانم همه خارج هستن اما از شانسش ۲تا از بچه هاش اومده بودن ایران که این اتفاق افتاد چون اونها هم اطلاعاتی درباره مراسم نداشتن از بابام خواستن تا کمکشون کنه قرار شد که روزعید همه بریم برای مراسم اما مامانم گفت شما نیایید برای ختم بیایید چون مهدی تعطیله استراحت کنه منم قبول کردم

        

اون شب تا صبح خوب نخوابیدم چون دایی رو خیلی دوست داشتم به نظرم خیلی غریب بود اما دلم برای مهدی هم میسوخت چون تعطیل بود و میخواست استراحت کنه صبح ساعت۹ مامانم زنگ زد گفت که بابام صبح زود رفته خونه دایی و مامانم داشت میرفت گفت بابام گفته تا ۹:۳۰ خودتون رو برسونید بعداز تلفن مامانم هرکاری کردم خوابم نبرد مهدی که این حال من و دید گفت پاشو بریم ثواب داره من گفتم نمیرسیم دیر شده اما مهدی گفت میرسیم

          

راه افتادیم و رفتیم و به موقع هم رسیدیم مراسم انجام شد و به خونه برگشتیم مهدی تو راه بهم گفت اگه مایلی و خسته نیستی بریم دیدن مامانم و از اونجا باهم بریم خونه پدربزرگم من هم قبول کردم و بعداز یک استراحت کوتاه راهی شدیم روز ۴شنبه هم مراسم ختم بود که مهدی به خاطر کار زیاد اومد یک ربعی نشست و زود رفت من هم چون تو اون شرایط نمیتونستم ببینمش با یک اسمس ازش تشکر کردم

      

جمعه مادربزرگم مراسم ختم انعام به خاطردایی گرفته بود که ما رفتیم اونجا و بعد از صرف شام اومدیم خونه خدا دایی عزیز رو رحمت کنه

       

دیروز عصر بامامان رفتیم بیرون برای مامان بوت خریدیم من هم یه دستکش چرم خریدم اخه مهدی یکشنبه ها ساعت ۷ میاد ماهم ۶ اومدیم خونه من مشغول شام درست کردن شدم مهدی که اومد شام خوردیم انقدر خسته بود که زود خوابید من هم سردرد عجیبی داشتم و زود خوابیدم

        

امروز خونه دایی کوچیکم دعوتیم مهدی از سرکار برگرده استراحت کنه راهی میشیم جای همتون خالی

        

روز عیدغدیر به تاریخ قمری سالگرد ازدواجمون است یادش بخیر پارسال چه حال و هوایی داشتیم دلشوره اضطراب ترس از اینکه مراسم خوب برگزار بشه و شادی از این که میریم تو خونه خودمون ما تصمیم داریم تاریخ شمسی رو جشن بگیریم ولی من خواستم اینجا یادی از اون روزها بکنم و به همسر مهربونم بگه خوشحالم که تو رو برای زندگی انتخاب کردم تو این یک سال خوبیهات انقدر بی حد بود که به خودم افتخار کردم به خاطر داشتن تو تو که همیشه و همه جا نشان سربلندی و افتخار منی دوستت دارم عزیزم

     

 

                                     علي در عرش بالا بي نظير است 
                                       علي بر عالم و آدم امير است 
                                         به عشق نام مولايم نوشتم
                                    چه عيدي بهتر از عيد غدير است؟ 

                                  عید غدیر بر همه مبارکباد 

                         

 

دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 13:54 نویسنده وحیده| |
i413141_11.gif (242×58)
سلام خوبید خوشید میدونم که تو این مدت خیلی ها فکر کردن که من دیگه نمیام و این وبلاگ بسته شد اما باور کنید اصلاحال و حوصله نوشتن نداشتم چند باری هم تصمیم گرفتم که وبلاگم رو ببندم اما باور کنید دل کندن از شما دوستای خوب برام خیلی سخته تو این مدت بدجور به همتون عادت کردم و احساس میکنم چند سالیه میشناسمتون

                     

واقعیتش رو بخواهید تو این مدت کلی اتفاق خوب و بد برام افتاد که هر بار میخواستم بیام بنویسم می دیدم اصلا حوصله ندارم و بی خیال میشدم 

                   

صاحبخونه نامرد ما(کلمه نامرد براش کمه)که تصمیم به فروش خونه داشت خونه رو به چند تا املاک سپرده بود البته اول این و بگم که این داستان برمیگرد به ماه رمضان همسر منم باهاش اتمام حجت کرده بود که از ساعت ۵ بعد ازظهر به بعد میتونن برای دیدن خونه بیان وای خدای من چه روزای سختی داشتیم دهن روزه کار من ناله و زاری بود البته بیشتر تو تنهایی چون دوست نداشتم مهدی ناراحت بشه هرروز صبح صاحبخانه زنگ میزد کلی جیغ و داد که از صبح باید در و باز کنید مشتری ها بیشتر صبحها میتونن بیان و کلی جرو بحث و ما هم زیر بار نمیرفتیم (بهمون حق بدید خیلی اذیتمون کرده بود)

                             

تا اینکه یک روز برادرم احمد به ما گفت من چند سالیه یه سپرده تو بانک مسکن گذاشتم که وام بگیرم اما احتیاجی به اون ندارم شما برید اون وام رو بگیرید و خونه بخرید حالا یا اینجا یا جای دیگه من و مهدی خیلی خوشحال شدیم اما مشکل ما فروخته نشدن خونه کرجمون بود

                          

فردای عید فطر از املاک تو کرج زنگ زدن و گفتن یک مشتری دست به نقد رفته خونتون رو پسندیده و فردا بیایید برا قرارداد نوشتن وای نمیدونید من و مهدی چقدر خوشحال شدیم تا صبح نخوابیدیم صبح مهدی رفت کرج و قرارداد رو نوشتن و مقداری از پول رو گرفت و مابقی موند برای روز محضر 

                     

مهدی با صاحبخانه تماس گرفت و گفت من پولم حاضره فقط وام مسکنم باید کار نقل و انتقالش صورت بگیره و ۳۰ روز زمان میبره تا وام حاضر بشه اگه مایل هستید بریم و قرار داد بنویسیم صاحبخانه گفت من باید فکر کنم

                      

تو این مدت فکر کردنش همش زنگ میزدن نمیشه مدتش رو کمتر کنید ماهم بهش میگفتیم مگه بانک مال بابامون والا نمیشه اما هرروز یه داستان جدید من و مهدی هم پشیمون شده بودیم چند باری رفتیم دنبال خونه من هرروز روزنامه همشهری میخوندم اما دلم تو این خونه مونده بود

                     

تا اینکه سر کار خانم زنگ زدن و فرمودن که من شرایط شما رو قبول کردم و فلان روز میام تا بریم قرارداد بنویسیم این بهترین خبر بود اما انقدر این بشر ما را اذیت کرده بود من باورم نمیشد تا این که رفتیم و قرارداد نوشتیم اینقدر خوشحال بودم که خدا میدونه دیگه افتادم دنبال کار نقل و انتقال وام با احمد رفتیم بانک و کار رو انجام دادیم بعد به سرکار خانم زنگ زدم و گفتم که سند رو بیاورید بریم بانک برای الباقی کارا بماند که هر روز اومد و کلی غرغر کرد(مدارک خودش ناقص بود به من غر می زد) حالا منتظر نشستیم تا وام حاضر بشه

                        

حالا بگذریم از اینکه هرروز زنگ میزنه میگه ۱ میلیون میخوام ۲ میلیون میخوام ۲۰ میلیون وام رو داره کم کم میگیره دیروز صبح زنگ زده که من رفتم قرار داد رو نگاه کردم این امضای پای قرارداد امضای من نیست باید بریم بنگاه من پول میخوام بنگاهی هم دیروز زنگ زده میگه شنبه ساعت۶ اینجا باشید این خانم پولش رو میخواد داره این دروغ ها رو در میاره میگیم ما تا ۱۶ اذر تو قرار داد ازش مهلت گرفتیم میگه باشه بیایید از نزدیک ببینیم حرف حسابش چیه تورو خدا برامون دعا کنید خیلی میترسم اخه مهدی به خاطر تهمت امضا که بهمون زده گفت ببینمش هرچی میتونم بهش میگم میترسم دعوا بشه تو روخدا خیلی برامون دعا کنید زود میام و با خبرتون میکنم مطمئن باشید دیگه زود به زود میام

                      

                 مهدی عزیزم ممنون که تو این مدت مثل همیشه برام بهترین همراه بودی

                  ممنونم که با حرفهای دلنشینت دل من و اروم کردی در صورتی که میدونم

                 دل خودتم پر از دلهره بود امیدوارم لیاقت این همه خوبی تورو داشته باشم

                                                        دوستت دارم

شنبه چهاردهم آبان 1390 10:15 نویسنده وحیده| |
i413141_11.gif (242×58)
سلام خوبید خوشید نماز روزهاتون قبول باشه روی ماه همه شما روزه داران عزیز رو از راه دور میبوسم و ازتون میخواهم سر سفره افطاری برای عاقبت بخیری من و همسرم هم دعا کنید

       

من عاشق ماه رمضان مخصوصا سحرهای ان هستم البته خیلی سخت از خواب بلند میشم ولی بعداز نماز و خواندن قران حس عجیبی بهم دست میده که عاشق همین حسم احساس نزدیکی به خدا فکر میکنم خدا کنارم نشسته و دارم باهاش حرف میزنم الان ۳ سال است که دیگه سحرها بلند نمیشیم مهدی نمیتونه کم خوابی رو تحمل کنه به خاطر همین دیر وقت شام میخوریم که سحریمون هم حساب بشه من از این بابت هیچ گله ای ندارم و خوشحال هستم چون رضایت رو تو چهره همسرم میبینم

           

تا امروز ۲ جا برای افطاری رفتیم خون خاله و داییم توی این هفته هم خونه مادر همسرم دعوت هستیم جای همگی خالی

            

مسئله جابه جایی ما حتمی داره میشه و احتمال زیاد توی مهرماه ما باید از این خونه بریم نمیدونم قسمتمون کجاست خیلی میترسم و بدتر از همه نگران اسباب کشی هستم تورو خدا با دلهای پاکتون برام دعا کنید دوستتون دارم

            

عزیزانم یک سایت مذهبی بهتون معرفی میکنم اگه دوست داشتید حتما سری به این سایت بزنید

 

                                http://montazeranee-zohor.blogfa.com/

                

          

                                             آمد رمضان هست دعا را اثري
                                            دارد دل من شور و نواي دگري
                                            ما بنده عاصي و گنهكار توييم
                                            اي داور بخشنده بما كن نظري

   

یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 14:0 نویسنده وحیده| |
i413141_11.gif (242×58)
سلام اخی چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده بود ولی باور کنید اصلا وقت و حوصله نوشتن نداشتم البته بیشتر حوصله امتحاناتم شروع شده بود من سخت مشغول بودم تا ۱۶ تیرماه و تو این مدت تنها فرصتی که داشتم با مهدی و خانواده خواهر شوهرنازنینم مریم می رفتیم بیرون که واقعا خوش می گذشت.

      

اما تو این مدت صاحبخانه زنگ زد که من حاضرم خونه را شرایطی به شما بفروشم و قرار شدکه بیاد خونه تا با هم صحبت کنیم و قرار قولنامه کردن را بگذاریم.شنبه شب قرار شد بیادمن کلی استرس داشتم و همش میگفتم چی میشه مهدی بهم میگفت توکلت به خدا باشه صاحبخانه به همراه دامادش امد و بعد از صحبتهای ابتدایی ما شرایط خودمون رو گفتیم که واقعا شرایطه ایده الی بود و هرکس دیگری بود قبول میکرداما صاحبخانه ما قبول نکرد و گفت من همه پول رو الان میخوام مقدار کمی رو سرسال تون که میریم سند رو به نام بزنیم بدهید .ما هم در توانمون نیست چون خونه مهدی تو کرج رو گذاشتیم برای فروش ولی کسی نخواسته دیگه نمیدونیم چیکار کنیم خودمون رو سپردیم دست خدا مطمئنا خدا بد برامون نمیخواد خدا رو شکرمشکلات ما هم اینجوری است من راضیم چون اینا هیچکدوم روابط من و مهدی رو خدشه دار نکرده.

    

من از اوایل تیرماه میرم کلاس طراحی با کیمیا (دختر خواهر شوهرم)اون میره قسمت کودکان من هم قسمت بزرگسالان کیمیا ۲روز تو هفته کلاس داره من ۱ روز و روزی که کلاس ندارم رو همراه اون میرم تا تنها نباشه اونجا هیچ کس باورش نمیشه من زن دایی کیمیا  باشم میگن زن دایی که اینجوری نمیشه بچه خواهر شوهر که دوست داشتنی نیست ولی من عاشق کیمیا و برادرش امیرهستم و هیچ کدام از حس های بد که اونها میگفتن رو نسبت بهشون ندارم شاید به خاطر این باشه که مریم واقعا برای من خواهر نه خواهر شوهر.کلاس طراحی اوایلش خسته کننده است چون همش خط خطی کردنه تا دست راه بیوفته.

       

۲۶ تیرماه مصادف با نیمه شعبان روزتولد من بود دست مهدی عزیزم درد نکنه که منو خیلی شرمنده کرد البته دست همه دردنکنه ولی خوب مهدی بیشتر.از همه دوستان که با اسمس و ایمیل تولدم رو تبریک گفتن ممنونم انشالله درپست بعدی اتفاقات روز تولدم رو براتون میگذارم

   

      در زمین سه چیز از هم جدا نمی شوند ، باران از زمین ، عاشق از معشوق و من از تو !

                                               دوستت دارم مهدی

 

سه شنبه چهارم مرداد 1390 15:42 نویسنده وحیده| |
i413141_11.gif (242×58)
 سلام همین روزها با اپ جدیدم میام خبرهای مهمی  دارم
جمعه سی و یکم تیر 1390 0:23 نویسنده وحیده| |
i413141_11.gif (242×58)
سلام من و بابت تاخیر ببخشید امتحاناتم در حال شروع شدن است و من مشغول درس خواندن از همین جهت دیر اپ کردم

                

اول از همه روز مادر رو به همه مادرها تبریک میگم و امیدوارم سایه همه مادرها همیشه بالای سر فرزندانشون باشه خدا مادرهایی که از دنیا رفته اند را هم رحمت کند

               

من و مهدی دوشنبه وقتی مهدی از سر کار اومد رفتیم و برای مامانم کادو خریدیم  برای مادر مهدی هم که مهدی از قبل خرید کرده بود

              

دوشنبه شب به خونه مامانم رفتیم و کادوش رو بهش دادیم(چند دست لباس)خیلی خوشش امد شام رو خوردیم و بعد از صرف شام راهی خونه شدیم (خیلی خونم دوره)چیزی که این وسط کمی من و ناراحت کرده بود مرگ ناصر حجازی بود که من از بچه گی دوستش داشتم خدا رحمتش کنه روحش شاد

               

رسیدیم خونه من رفتم تو اتاق خواب لامپ و که روشن کردم دیدیم مهدی برام سری کامل کتابهای اشپزی رزا منتظمی رو خریده که من خیلی دوست داشتم و رو تخت گذاشته بود پریدم بوسش کردم و ازش خیلی تشکر کردم و خیلی خوش حال شدم مهدی جونم مرسی انشالله بتونم جبران کنم

              

سه شنبه ظهر رفتم گل فروشی تا دوتا دسته گل برای مامان و مادر شوهرم بگیرم چشمتون روز بد نبینه انقدر که شلوغ بود دقیقا ۲ ساعت منتظر موندم ودسته گلها رو گرفتم و راهی خونه شدم وقتی رسیدم اول دوش گرفتم و بعد دسته گل مامانم رو بردم بهش دادم که خیلی خوشش امد

             

ساعت حدود ۶:۳۰ دقیقه مهدی اومد دنبالم و راهی خونه مادرش شدیم مهدی از چند ماه قبل برای مادرش تلفن بیسیم خریده بود  وقتی رسیدیم مادر شوهرم دسته گل رو که دید شادشد و ازمون تشکر کرد بعد تلفن رو دید و من و مهدی مشغول راه اندازی تلفن شدیم برادرشوهرم هم زحمت کشیده بود و برای زنها کادو تاپ خوشگل خریده بود که مال من فیروزه ای رنگ بود دستش درد نکنه

            

خواهرشوهر خوبم مریم جون مارو برای چهارشنبه شب شام خونشون دعوت کرد و ماهم با کمال میل پذیرفتیم چهارشنبه مهدی که از سر کار اومد دوش گرفت و راهی شدیم اونجا قرار گذاشتیم که پنجشنبه عصر بریم پارک پردیسان تا کایت بازی کنیم قرارشد من سالاد الویه درست کنم ساعت حدود ۲ بود که از خونه مریم  برگشتیم

           

صبح پنج شنبه من مشغول درست کردن سالاد الویه شدم مهدی هم رفت بیرون کمی خرید کنه قرارمون ساعت ۴ در خونه مریم بود بعد از درست کردن سالاد ناهار خوردیم و حاضر شدیم و رفتیم وای که چه لذتی داشت کایت بازی دیگه بعد از امتحانام هر هفته میریم کایت بازی کایت ما شکل ماهی انجل است البته مهدی میخواهد یک کایت دیگه بخره که هر کدوم یه کایت داشته باشیم

            

جمعه بعداز ظهر راهی بهشت زهرا شدیم اول به مزار پدر بزرگم رفتیم و بعد از اونجا به مزار ناصر حجازی واقعا خوشحال شدم

            

                                               مهدی جونم                

     پروانه نمي ميرد تا گل به بغل دارد
                             اين سينه نمي ميرد تا عشق تورا دارد.

                  

شنبه هفتم خرداد 1390 15:12 نویسنده وحیده| |
i413141_11.gif (242×58)
خیلی وقت بود که دنبال یه فرصت می گشتم که بیام بنویسم اما اصلا حوصله نداشتم

   

صاحبخانمون زنگ زد و گفت که خونه رو میخواهد بفروشه اگه ما میخواهیم ازش بخریم مهدی بهش گفت که من میتونم تا اخر سالمون کم کم پول رو به شما بدم و اخر سال قولنامه رابنویسیم اما نامرد قبول نکرد و گفت من کل پول رو الان میخوام من از دستش خیلی عصبانی شدم چون موقع نوشتن قرار داد خونه بدونه هیچ مدرکی مهدی ۲ میلیون بهش قرض داد نمی گم پولمون رو نداد ولی باید اینجا جبران میکرد و با ما راه میامد از ما خواست که در خونه رو به روی مشتری ها باز کنیم که مهدی کلی باهاش جروبحث کرد و گفت تا سر سال هیچکس رو راه نمیدم

 

خیلی از این بابت ناراحت شدم ولی مهدی همش بهم دلداری داد وگفت هنوز ما اول راهیم و همین پولی رو که ما داریم خیلی ها ندارن خدایا شکرت ولی من به نظر من خدا ادم رو گیر صاحبخانه زن نیندازد

سه شنبه گذشته برادرم احمد رفت مشهد اون هرسال اردیبهشت ماه میره مشهد امیدوارم خدا هرچه زودتر حاجت فلبیش رو بهش بده مهدی هم چهارشنبه رو مرخصی گرفت و در خونه بود خیلی بهمون خوش گذشت  البته مهدی عزیزم خسته شد چون مرغ و گوشت گرفته بودیم و زحمت پاک کردن و چرخ کردن افتاد گردنش ممنون شوهر مهربون و زحمت کشم

پنجشنبه شب شام خونه مادر شوهرم دعوت داشتیم مامانم اینها هم با خاله و دایی میرفتن خونه مادر بزرگم چون داییم کمی کسالت داشت قرار شد ما بعداز شام از خونه مادر شوهرم بریم خونه مادربزرگم خواهرشوهرم هم خونه مادرش بود همونجا باهم قرار گذاشتیم که برای عصر جمعه بریم چیتگر و تقسیم کار کردیم که هرکسی چی همراهش بیاره و کمترین کارش افتاد به ما

 

جمعه عصر باهم قرار گذاشیم و رفتیم جاتون خالی بعد ازمسئله خونه کلی روحیه گرفتم درشکه سواری کردیم کلی با مهدی از تپه ها بالا و پایین رفتیم خیلی بهمون خوش گذشت

       خدایا به من و همسرم تنها دو چیز عطاکن

       یک عشق دو سلامتی که هردوی انها با

              هیچ مال و ثروتی بدست نماید

 

یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 13:18 نویسنده وحیده| |
i413141_11.gif (242×58)


LeiLa-DiYaKo